تبليغاتX
بچه های با معرفت

بچه های با معرفت

روزت مبارک

چه کسی میداند در پس این چهره مهربان، خستگی ات را . . .                                                     

پدرم برای تمام تلاش هایت،متشکرم                                                                                     

                                    

                                                       

                                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 2:26  توسط فرهاد  | 

متن ادبی

آدمی به خودی خود نمی افتد.....


اگر بیفتد.....


از همان سمتی می افتد که تکیه کرده است.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 20:50  توسط فرهاد  | 

عزیزترینم روزت مبارک...

ای عزیز تر از جانم روزت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 23:53  توسط فرهاد  | 

گاهی....

گاهی اگر توانستی‌‌، اگر خواستی، اگر هنوز نامی از من در سر داشتی نه در دل!

در کوچه ی تنهایی من قدمی بگذار، شلوغیه کوچه ظاهریست، نترس، بیا، نگاهی پرت کن و برو همین......

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 22:44  توسط فرهاد  | 

سلام

سلام به همه دوستای گلم

خیلی خیلی شرمنده همتونم که نتونستم بهتون سر بزنم اما خیلی خوشحال شدم چون فهمیدم چه دوستای با معرفتی دارم .

قول میدم هر چه سریعتر به همتون سر بزنم.

.

.

.

.

مطلبی که امروز می خوام بذارم  با مطلب قبلی بسیار متفاوته. امروز من خیلی خوشحالم چون دیدمش ....

چون خوشحال دیدمش ....

خدایا غم و قصه رو  ازش دور کن یه کاری کن همیشه شاد باشه چه با من چه بدون من...

خدایا این دید و بازدید عید رو بیشتر کن ...

ای کاش  هر روز عید بود ای کاش هر روز میشد ببینمش ای کاش.... ای کاش....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 12:22  توسط فرهاد  | 

عشق...

بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان

نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان

 

به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم

سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان

 

فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد

دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان

 

مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان

همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان

 

بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را

رها گردیم از این دوران سخت غربت هجران

 

ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد

بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 11:10  توسط فرهاد  | 

مرگ...


دوست دارم عزرائیل رو ببینم

اما...

هر چیزی رو که دوست داشتم بهش نرسیدم شاید به این یکی دیگه

رسیدم اگه خدا بخواد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:27  توسط فرهاد  | 

شادی ها...

شادی را هدیه کن، حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.

                             عشق بورز، به آنها که دلت را شکستند.

                                               دعا کن، برا آنها که نفرینت کردند.

                                                                       درخت باش بر غم تبرها.

                                                                بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:42  توسط فرهاد  | 

رفتن...

"برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند   که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم   اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم  و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است"

اینها حرف های یه عاشق بود که معشوقش رو از دست داده بود ...

خدایا خیلی وقته ازش دورم اما همیشه به یادشم ،خدایا اونو از من نگیر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 9:45  توسط فرهاد  | 

منو ببخش...

اگه تورو دوستت دارم خیلی زیادمنو ببخش

             اگه تویی اونکه فقط دلم میخواد منو ببخش

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

                         تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم

منو ببخش اگه میخوام تو رو واسه خودم

                                     ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 20:55  توسط فرهاد  | 

دنیای این روزای من...

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

                                                         این قدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

                                                         تنها مدارا می کنم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

                                                          آینده این خونه را با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویم مو پر می کنم

                                                          هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم

همسنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

                                                          این جا به جز دوری تو چیزی به من  نزدیک نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 19:10  توسط فرهاد  | 

به كه مي‌توانم بگويم؟ ...

به كه مي‌توانم بگويم؟ مگر درد دوري تو را كسي مي‌تواند بفهمد؟ مگر كسي مي‌تواند بفهمد نبودنت برايم چه عذابيست؟ ساعت‌هايم، دقيقه‌هايم، ثانيه‌هايم، بوي تو را گرفته‌اند، تويي كه نيستي و شايد هيچ‌وقت نباشي اما روياي بودنت آنقدر شيرين است كه گاهي فراموش مي‌كنم كه نيستي گاهي آنقدر تو را حس مي‌كنم كه از ياد مي‌برم كه نيستي، باور نمي‌كنم كه تو را نداشته باشم، واي... نمي‌داني چه مي‌كشم وقتي به خود مي‌آيم و مي‌بينم بودنت رويايي بيش نبود، آنقدر برايم زيادي كه به رويايي از تو هم قانعم اما تا كي مي‌شود فقط با يك رويا زندگي كرد؟ آخر تك تك لحظه‌هاي زندگي واقعيست، بودنم واقعيست، تنهاييم واقعيست، و بودنت دروغين...، آري به خود دروغ مي‌گويم كه مي‌آيي، اما باشد... مي‌خواهم هميشه يك دروغگو بمانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:13  توسط فرهاد  | 

عشق...

شبی غمگین ‌، شبی بارانی و سرد

 مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

 اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 7:32  توسط فرهاد  | 

بودنم را...

   بودنم را هیچکس باور نداشت

                                   هیچ کس کاری به کار من نداشت

                          بنویسید بعد مرگم  روی قبر

                                                      با خطوطی زم زیبا و قشنگ

                                      او که خوابید است در این گور سرد

                                                                          بودنش را هیچ کس باور نکرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 14:52  توسط فرهاد  | 

داستان عشق...

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت ، تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

اشک در چشمهایش پر شده بود، ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت : باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

ناگهان مضطرب شدم.

گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی، بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم.

آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه نه در خانواده ما.

و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می ریخت.

و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی.

حالا می خوای بزنی زیر قولت، حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم.

گفتم، مرده و قولش مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

آوا، آرزوی تو برآورده میشه، آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود.

آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.

با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه، خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست.

و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه، اون سرطان خون داره.

زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه.

 


در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده.

اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

سر جام خشک شده بودم و... شروع کردم به گریستن.

فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن.

آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:1  توسط فرهاد  |